تبليغاتX
آتش سبز



آتش سبز

مجموعه داستانهای کوتاه و ترانه ها و خاطرات و فیلمنامه نویسی


سال نو مبارک

به تو که چشمانت آینه زندگی من است و امیدی برای دوباره دیدنم.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 12:3 PM توسط GreenFire|

آرزو

آرزو دارم یه بار / جای خدا بشینم...
برای یک شبم شده / سختی ها رو نبینم...

بعد بشینم/ حرف دل آدمارو / گوش کنم...
کمک کنم/ تا حدی که/ درد رو فراموش کنن...

شیرین رو زودی ببرم بیستون...
مجنون رو پیش لیلی تا چهل ستون...

هر کی که آرزو داره برسه به آرزوش زود 

اینقدر که از فرق سرش تا آسمون پاشه دود

وای چقدر درد دل و آرزو من شنیدم

تا اومدم فرار کنم / یهو از خواب پریدم

صبح شده بود /بلند شدم / نشستم
دیدم که دیشب/ دوباره / در خونه رو نبستم...

گمون کنم /یکی از اون آرزوها/ قالی بود

چون جای قالی/ وسط خونه من/خالی بود

صبح که رسیده / دیده در که بازه...
خدای دیشبی/ خوابیده / عین یک جنازه...

آرزو شو/ وانت گرفته برده...
گمون کنم یک لگدم زده/ به بخش گرده

آرزو کردم که / بیاد دوباره...
اما گمونم / آرزوی من / یکم محاله...

صدای زنگ در اومد/ دویدم...
فرشو که دیدم /یکدفعه / به آسمون پریدم...

یادم اومد فرشو دادم بشورن...
شرمنده / خدا شدم / خجولم....

خدای آسمون خودش میدونه...
کی اینجا گیر آبه و کی دونه...

به من چه که یه وقت بخوام/ خدا شم

یا که بخوام /تو آدما /یه تافته / جدا شم...

خلاصه بگم / دیگه آرزو ندارم...
شماهارم دست خدا میسپارم.

فرهاد وجداندوست/پاییز۱۳۹۰

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 6:13 PM توسط GreenFire|

کاش می شد

 با تو از ابر بگویم شعری...


تا به اندازه لالایی شب بو تازه و نو باشد...

تن تو رنگ بهار و ملکوت

 پس بیا


محرم من باش و بمان...

راز دارم تو بدان...

 

 

I wish I could tell from the poem the cloud ...
Bhandaz·h lullaby at night to smell is fresh and new ...
So you're wearing the colors of spring and the kingdom
About me and stay ...
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 2:50 AM توسط GreenFire|

"نا کجا "

شما كجا ، اينجا كجا ؟ 

مسافر روياي من

گمون كنم خواب مي بينم

اي محرم زيياي من

 

منم ، همون ،كه عطر تو

 تا ناكجا ، كشوند منو

يادت مياد ، كه اخم تو

 اونروز چطور، شكوند منو

 

رفتي و من دوباره شب ،

 ديوونگي ام زد بسرم

راه افتادم تا نازتو

هرجوركه ميشه بخرم

 

با ديدن اشكاي تو

 دنيا خراب شد رو سرم

گفتي برو بسه ديگه

از دست تو در بدرم

 

خواستم برم نشد ، نرفت

 پاهام به جز مسير تو

سايه شدم تا نشكني

 روح شدم ، اسير تو

 

امروز نسيم با عطر تو

فرياد ميزد ، كه اومدي

 ديره كمي اما بازم

دلم ميگه ، خوش اومدي

 

حالا كه تا اين ناكجا

 اومدي با يك دل پاك

ببوس ، تا گرمه تنم

 عشقم نره به زير خاك

 

گريه نكن اينو بدون

 ميرم ولي منتظرم

تا تو بياي ، من اونطرف

فرهاد رو از رو میبرم

 

فرهاد وجداندوست

 24/11/1390

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 4:3 PM توسط GreenFire|

"جای خالی تو"

 

نمي خوام باور كنم ،

جاي تو اينجا خاليه

نمي خوام باور كنم ،

عشق تو هم پوشاليه

 

نمي خواهم آرزوهامو ،

دوباره پاك كنم

نمي خواهم با نگاهت ،

چشاتو خاك كنم

 

چرا با من نمي موني،

ميدوني كه اوّليني

يادته بهت مي گفتم

اگه حلقم تو نگيني

 

جاي عكسايي كه بردي

هميشه خالي مي مونه

امّا تصويرت تو ذهنم

تا ابد عالي مي مونه

 

يادگاري ات گل سرخت

كه تو كاشتي توي باغچه

لاله شمعدون نخريدي

چون خونه نداره طاقچه

خونمون طاقچه نداره

گفتي جاش شمعدوني داريم

شمعهاي سياه رو بردي

گفتي جاشون گل مي كاريم

 

همه كاراي عجيبت

قسمتي از عشق ما بود

رفتن بي وقت و بي من

نگو كه قسمت ما بود

 

تاكسي نيومده پاشو

بگو بازي بسه ديگه

تو نگفتي تا قيامت

دستامون جدا نمي شه

 

پيشونيتو دارم مي بوسم

مثل هر صبح بهاري

چشاتو  باز كن دوباره

بگو كه باز بيقراري

 

فرهاد وجداندوست

 9/11/1390

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 3:59 PM توسط GreenFire|

می تونید از انیگما  دقیقه ای آرامش بگیرید.

دانلود آهنگ انیگما

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 4:53 PM توسط GreenFire|

یغما گلرویی                                  

قصه‌ی‌ کهنه‌ دروغ‌ بود

 

قصه‌ی‌ کهنه‌ دروغ‌ بود ، من‌ُ ما بچه‌گی‌ کردیم‌
 که‌ به‌ جای‌ قصه‌ خوندن‌ قصه‌ رُ زندگی‌ کردیم‌
 درِ آرزو رُ بستیم‌ ، دلمون‌ به‌ قصه‌ خوش‌ بود
 رُستم‌ِ کتاب‌ِ کهنه‌ ته‌ِ قصه‌ بچه‌کش‌ بود
 حالا تو قحطی‌ِ رؤیا اجاق‌ِ ترانه‌ سرده‌
 کسی‌ رو بخارِ شیشه‌ دل‌ُ نقّاشی‌ نکرده‌
 سَرُ ته‌ زدن‌ به‌ دیوار ، برگ‌ِ آگهی‌ِ ترحیم‌
 یه‌ نفر نوشته‌ جمعه‌ رو همه‌ روزای‌ تقویم‌
 
 قصه‌گو کتابو واکن‌ ! اسم‌ِ آخرُ صدا کن‌ !
 سایه‌ی‌ بلندِ خواب‌ُ از ترانه‌ها جدا کن‌ !
 از سرِ سطرِ ستاره‌ ، بنویس‌ تا راه‌ِ چاره‌ !
 بنویس‌ که‌ دل‌ برای‌ حرف‌ِ تازه‌ بی‌قراره‌ !
 آسمون‌ِ قصه‌مون‌ُ بنویس‌ با رنگ‌ِ آبی‌ !
 عشق‌ُ با رنگ‌ِ ترانه‌ ! شب‌ُ با رنگ‌ِ خرابی‌ !
 فصل‌ِ آخرِ کتاب‌ُ پُر کن‌ از عطرِ علاقه‌ !
 تا دیگه‌ برای‌ ریشه‌ ، تیشه‌ دَس‌ نگیره‌ ساقه‌ !
 
 ما روی‌ سایه‌هامون‌ خط‌ُ نشون‌ کشیدیم‌
 با صدتا کفش‌ِ سُربی‌ تا ته‌ِ شب‌ دویدیم‌
 از قُرُق‌ِ سکوت‌ِ ثانیه‌ها گذشتیم‌
 آخرِ قصه‌ اما ، به‌ ابتدا رسیدیم‌
 
 چرخ‌ُ فلک‌ می‌خواستیم‌ ، فَلَک‌ نصیبمون‌ شد
 ساده‌ی‌ ساده‌ بودیم‌ ، کلَک‌ نصیبمون‌ شد
 دنبال‌ِ یه‌ حقیقت‌ تو آینه‌ها می‌گشتیم‌
 اما تو قاب‌ِ گریه‌ ، تَرَک‌ نصیبمون‌ شد


منبع:یغما_گلرویی

شاید یاد بگیریم با هم باشیم به یاد هم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 4:27 PM توسط GreenFire|


شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!

شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

.....................................................
ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

برداشت از سایت : http://eideno.blogfa.com/

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 9:45 PM توسط GreenFire|

خدا را شكر با بودن تو كسي هست كه حرفهاي مرا بفهمد

 ولي حيف كه بعضی وقتها آدم حرفهاي خودش را هم نمي فهمد.

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 7:44 PM توسط GreenFire

امشب به دیوار رویاهایم رنگ خاطره میزنم تا تصویر زیبایت را بر آن بیاویزم .

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 7:44 PM توسط GreenFire|

عنوان:

آنچه بايد فيلمنامه نويسان تازه كار بدانند.

تبريك من را به خاطر انتخاب مسیر جدید در زندگی تان را بپذيريد.

اما براي كساني كه تازه مي خواهند شروع كنند لازم است مسايلي روشن شود.

فرق فيلمنامه نويس با ديگر نويسندگان در اينست كه بايد چندين تخصص خاص داشته باشد...

۱) كليه قواعد نويسندگي را به داند.

۲) براي خودش سبك داشته باشد يا از يك سبك خواص پيروي كند.

(البته به اسثنا نوابغ كه بعدها توضيح خواهم داد.)

۳) كليه قواعد فيلم سازي را بشناسد.

۴) كليه قواعد كلي موسيقي را بشناسد.

۵) با مسائل روز جامعه آشنا باشد و منزوي نباشد.

۶) پشتكار داشته باشد.

۷) مطالعه روزانه حداقل يك ساعته داشته باشد.

۸) فن بيان داشته باشد.

۹) ذهنش توانايي ديدن نوشته هایش را به صورت تصویرداشته باشد نه صرفا بنويسد تا متني را تكميل كند.

۱۰) از نوشتن خسته نشود و به حرف هيچكس تا پايان كار توجه نكند.هرچه بيشتر بنويسد بعدها راحتتر اصلاح ميكند.

۱۱) يك نفر خيلي امين براي خواندن فيلمنامه هايش داشته باشد.

بعضي از اين شروط براي تمام نويسندگان جنبه عمومي دارد اما براي يك فيلمنامه نويس اجباري است.مثل نظم

موضوعات اقتباسي از هر اثر بايد با ذكر منابع باشد. فراموش نكنيد كه حافظه فعلي دنيا ديگر اشتباهات هيچكس را فراموش نخواهد كرد .

براي پيشرفت به ديگران احترام بگذاريد . اين باعث اعتماد به نفس بسيار زيادي در نوشتن مي شود كه شرط اول فيلمنامه نويسي است .

فقط مثل بعضي ها كه تمام اثارشان دزدي است و فكر مي كنند بقيه نمي فهمند نباشيد.مثل بعضي طنز نويسان امروزي آقاي ق.........

حالا مختاريد كه شروع كنيد.

حالا ره توشه برداريد و قدم در اين را بي بازگشت بگذاريد.

فرهاد وجداندوست

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 7:44 PM توسط GreenFire|

افتخار ما ایرانیان هموطن بودن با اوست.

معرفی مختصر:
امید کردستانی، نايب‌رئيس ارشد بخش فروش و عملکرد جهاني در شرکت اينترنتي گوگل است. در حالي که ياهو ايران را از ليست کشورهاي موجود در اين سايت حذف کرده است اما گوگل به لطف مدير ايراني خود همچنان زبان فارسي را به رسميت مي شناسد.
امیدکردستانی یک ایرانی موفق به تمام معناست وی را باید بشناسید او مدير ارشد بازاريابي و توسعه بين المللي گوگل است نخستين کارمند پروفشنال - با کت و شلوار و کراوات- بود که در بهار سال 1999 از کمپاني NetScape به پرسنل 11 نفره کارمندان گوگل پيوست و مدير ارشد بازاريابي و توسعه بين المللي گوگل شد. حال در سن 43 سالگی نه تنها یکی از ایرانیان مطرح درجهان است بلکه مرد درجه یک غول بزرگ گوگل نیز شناخته می شود ، افتخار مسلم ایران ، با امید کردستانی یکی از مدیران ارشد گوگل و زندگی او در این وادی آشنا شویم .
شعار هميشگي کردستاني: ايجاد رابطه، اعتمادسازي، انجام وعده و قول ها ، و نهايتا پولدارتر کردن سهامداران و شرکا است .

زندگینامه شخصی وی:
امید کردستانی، نایب‌رئیس ارشد بخش فروش و عملکرد جهانی در شرکت اینترنتی گوگل است. او در پیرانشهر به دنیا آمده و در سن چهارده سالگی،پس از مرگ پدرش به کالیفرنیا رفته است.

امید کردستانی در گوگل:
یک آغاز برای امید کردستانی در زندگی کردستاني که حالا 43 ساله است هميشه از خودنمايي در رسانه ها خودداري کرده و در پس پرده امپراطوري گوگل بوده: در سن 14 سالگي ، چند سال پس از فوت پدرش بخاطر سرطان، از ايران به شهر سن خوزه در ايالت کاليفرنياي امريکا مهاجرت کرد و مهندسي برق را از دانشگاه دولتي سن خوزه، و فوق ليسانس مديريت بازرگاني را از دانشگاه استانفورد امريکا، جاييکه که بنيانگذاران گوگل و ياهو درس مي خواندند، گرفت. خووقتي به گوگل آمد دوازدهمين کارمند گوگل شد. صاحبکار سابقش در NetScape ، آقاي مايک هومر، مي گويد که کار و اموزش سخت در NetScape به موفقيت کردستاني در گوگل کمک بسيار کرد. وقتي در NetScape بود توانست تنها در عرض 18 ماه فروش فصلي (سه ماهه) اين کمپاني را از 20 ميليون به 55 ميليون دلار برساند.دش هميشه مي‌گويد که خوش‌بيني و اميدواري به آينده ، که از خصلت هاي مهاجرين است، نقش موثري در موفقيت شغلي اش داشته است.
دوازدهمين کارمند گوگل
وقتي به گوگل آمد دوازدهمين کارمند گوگل شد. صاحبکار سابقش در NetScape ، آقاي مايک هومر، مي گويد که کار و اموزش سخت در NetScape به موفقيت کردستاني در گوگل کمک بسيار کرد. وقتي در NetScape بود توانست تنها در عرض 18 ماه فروش فصلي (سه ماهه) اين کمپاني را از 20 ميليون به 55 ميليون دلار برساند.
استخدام کردستانی درگوگل
مصاحبه شغلي کردستاني در گوگل براي تصدي شغل مدير فروش و توسعه، حول يک ميز پينگ پنگ در يک اتاق کنفرانس و توسط سرگي برين (يکي از دو بنيانگزار گوگل) انجام شد: ابتدا سرگي سوالاتي از اميد کرد و سپس با اعتراف به عجز و ناتواني در انجام مصاحبه با يک آدم پروفشنال (يعني اميد ) ، تمامي پرسنل 11 نفره اش را که همگي مهندس بودند به ميز فراخواند و خلاصه آنها تا پنج ساعت اميد را سوال باران کردند ،و در پايان، اميد همگي را به صرف شام در رستوراني برد و در انجا بود که استخدام شد.

ادامه مطلب "بیو گرافی اميد کردستاني شرکت گوگل"


نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 11:53 PM توسط GreenFire|


آخرين مطالب
» تبریک سال نو
» آرزو
» کاش.......
» ترانه "نا کجا "
»
» کسب آرامش 5 دقیقه ایی...
» ترانه/ قصه‌ی‌ کهنه‌ دروغ‌ بود/ یغما گلرویی
» داستان کوتاه / شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...! / ایتالو کالوینو
» خدا را شکر
» رنگ خاطره

Design By : RoozGozar.com